حسینحسین، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره

زندگی مامان وبابا

صلح حیوانات

1391/11/11 17:39
نویسنده : نسرین
185 بازدید
اشتراک گذاری

مزرعه بزرگي در كنار جنگل قرار داشت . اين مزرعه پر از مرغ و خروس بود . يك روز روباهي گرسنه تصميم گرفت با حقه اي به مزرعه برود و مرغ و خروسي شكار كند .

رفت ورفت تا به پشت نرده هاي مزرعه رسيد . مرغها با ديدن روباه فرار كردند و خروس هم روي شاخه درختي پريد .

 

روباه گفت : صداي قشنگ شما را شنيدم براي همين نزديكتر آمدم تا بهتر بشنوم ، حالا چرا بالاي درخت رفتي ؟

 

خروس گفت : از تو مي ترسم و بالاي درخت احساس امنيت مي كنم .

 

روباه گفت : مگر نشنيده اي كه سلطان حيوانات دستور داده كه از امروز به بعد هيچ حيواني نبايد به حيوان ديگر آسيب برساند .

 

خروس گردنش را دراز كرد و به دور نگاه كرد

 

روباه پرسيد : به كجا نگاه مي كني ؟

 

خروس گفت : از دور حيواني به اين سو مي دود و گوشهاي بزرگ و دم دراز دارد . نمي دانم سگ است يا گرگ !

 

روباه گفت : با اين نشاني ها كه تو مي دهي ، سگ بزرگي به اينجا مي آيد و من بايد هر چه زودتر از اينجا بروم

 

خروس گفت : مگر تو نگفتي كه سلطان حيوانات دستور داده كه حيوانات همديگر را اذيت نكنند ، پس چرا ناراحتي ؟

 

روباه گفت : مي ترسم كه اين سگه دستور را نشنيده باشد . ! و بعد پا به فرار گذاشت .

 

و بدين ترتيب خروس از دست روباه خلاص شد .

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (1)

زهرا
12 بهمن 91 13:31
سلام خیلی قشنگ شده قالبو از کجا پیدا کردی؟؟


خود نی نی وبلاگ یه سری فالب جدید گذاشته