حسینحسین، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره

زندگی مامان وبابا

میوه های خوشمزه حسین

پرتقال : پتعال                سیب : تفاح                        کیوی : کیوی             انار : رمان انگور : عنب                      هندوانه : هجی                  موز : موز ...
8 بهمن 1391

کاش بچه بودیم

بچه ها به ۵ دلیل دوست داشتنی هستند: ۱.گریه می کنند چون گریه کلیدبهشته. ۲.قهرکه می کنند زودآشتی می کنند چون کینه ندارند. ۳.چیزی که می سازند زود خراب می کنند چون به دنیا دلبستگی ندارند. ۴.باخاک بازی می کنند چون تکبر ندارند. ۵.خوراکی که دارند زود می خورند و برای فردا نگه نمی دارند چون آرزوهای دراز ندارند. ...
6 بهمن 1391

دعاهای کودکان

هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است." لطفا آمین بگویید : آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله) خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله) ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 سال...
6 بهمن 1391

اخ جون بابا بزرگ اومده

حسین گلم دیروز بابا بزرگ اومد خونمون کلی باهم بازی کردید با هم میوه خوردید یکمی اذیت کردی بعدش اتاق قشنگت به بابا بزرگ نشون دادی بابابزرگ انشاالله که همیشه سلامت باشی ...
6 بهمن 1391

شعرهای کودکانه

خوشحال و شاد و خندان خوشحال و شاد و خندانم ……….. قدر دنیا رو می دانم خنده کنم من ……… دست بزنم من ……… پا بکوبم من ……………………….. شادانم . در دلم غمی ندارم ……….. زیرا سلامت هست جانم عمر ما کوتاه س ……….. چون گل صحراست …………… پس بیایید شادی کنیم . بیایید با هم بخوانیم ………. ترانه جوانی را عمر ما کوتاه س ……….. چون گل صحراست …………… پس ب...
3 بهمن 1391

داستان میمون بی ادب

یکی بود یکی نبود دریک جنگل بزرگ چندتا میمون وسط درختها زندگی میکردند در بین آنها میمون کوچکی بود به نام قهوه ای که خیلی بی ادب بود. همیشه روی شاخه ای می نشست وبه یک نفر اشاره میکرد وباخنده میگفت اینوببین چه دم درازی داره اون یکی رو چه پشمالو وزشته وبعد قاه قاه می خندید. هر چه مادرش اورانصیحت میکرد فایده ای نداشت. تااینکه یک روز درحال مسخره کردن بود که شاخه شکست وقهوه ای روی زمین افتاد.   مادرش اوراپیش دکتریعنی میمون پیربرد. دکتر اورامعاینه کرد وگفت دستت آسیب دیده و توباید شیرنارگیل بخوری تا خوب شوی   چند دقیقه بعد قهوه ای بقیه میمونها را دید که برایش شیر نارگیل آورده بودند. اوخیلی خجالت کشید وشرمنده...
3 بهمن 1391

وقتی بابا نباشه حسین بی حاله

حسین مامان از زمانی که بابا رفته اهواز تو بی حالی و حوصله بازی نداری امروز رفتیم خونه خاله فاطمه و حسنه حوصله هیچی نداشتی اینم از بی حالیت پسر گلم بابایی فردا میاد بعد کلی باهم بازی میکنید فدای پسرم برم که بی تاب باباست ...
1 بهمن 1391

راننده حرفه ای

حسین عزیزم به ماشی سواری علاقه داری واست ماشین گرفتم که همیشه رانندگی کنی و توی مسابقات قهرمان بشی ...
1 بهمن 1391